سفارش تبلیغ
صبا

خاطرات دکتر مهدی حائری را مرور می­کردم. هم­زمان نکاتی از آن در نظرم قابل توجه جلوه کرد و برای تأمل بیشتر آنها را یادداشت کردم و اکنون آنها را در معرض داوری عزیزان می­گذارم تا دوستان علاوه بر خواندن کتاب، به حقیر در رفع ابهام­های احتمالی نیز یاری رسانند. همانطور که احتمالا می­دانید این کتاب از مجموعه بزرگ طرح تاریخ شفاهی ایران (دانشگاه هاروارد) است. اندکی از مصاحبه­ های انجام شده در این طرح، به چاپ رسیده و بسیاری نیز منتشر نشده است. راوی خاطرات، شخصیت حقیقی ویژه و منحصر به فردی دارد و مسئولیت­های حقوقی وی نیز خاص بوده است. از نقاط قوت این خاطرات، رعایت انصاف و مروت درباره­ ی اشخاص بویژه امام خمینی است. مصاحبه­ شونده علیرغم اینکه از امام منفصل شده و به لحاظ فکری بویژه در بعد از انقلاب بین آن دو جدایی افتاده است، در جای جای کتاب، خواننده را به قوت علمی و عرفان علمی و عملی امام توجه می­دهد (ص 100). قبل از اینکه به موارد قابل تأمل خاطرات دکتر حائری (از نظر حقیر) اشاره کنم باید بگویم که نقطه ضعف مشهودی در کتاب مشاهده می­شود که به مصاحبه­­ کننده­ ی اثر (ضیاء صدقی) برمی­گردد. وقتی راوی خاطره می­گوید و به موارد حساس تاریخی می­رسد که نیاز به توضیح بیشتر و ارائه­ ی مصادیق افزون­تری دارد، مصاحبه­ گر، سؤال جدیدی طرح می­کند و مطلب قبل را در ابهامش باقی می­گذارد. به عنوان نمونه می­توانم به مورد آقای صادق قطب­ زاده اشاره کنم. آقای دکتر حائری اشاره می­کند که از زمان نمایندگی آیت ­الله العظمی بروجردی در آمریکا از وی (قطب زاده) به عنوان منشی و مسئول دفتر استفاده می­کرده و بعدا به دلایلی اعتماد وی از قطب ­زاده سلب می­شود و او را اخراج می­کند و البته او را مستحق کشتار (اعدام) هم نمی­داند (ص 40 تا 43). من و شما می­دانیم که وضعیت این  مصداق در تاریخ انقلاب، از مواردی است که وضعیت روشن و شفاف تاریخی ندارد و داستانش برای مردم به خوبی توضیح داده نشده است و صد البته آقای دکتر حائری حتما توضیحات زیادی از وی دارد که برای قضاوت درست تاریخ و آیندگان باید آنها را ارائه کند. اینجا باید نوع ارتباطاتی که آقای دکتر حائری برای قطب­ زاده طرح می­کند مورد کنکاش سوال­ کننده قرار گیرد. به جمله­ ی راوی در کتاب توجه کنید: «... آقای قطب­ زاده ماشاءالله خیلی ارتباطات زیادی داشت، همه جوره، همه جوره که این ارتباطاتش خیلی در شأن ما نبود...» در حقیقت راوی خود، دوست دارد که توضیح بیشتری بدهد، اما مصاحبه ­گر این خواست را اجابت نمی­کند و سراغ داستانی دیگر می­رود و مورد قطب­ زاده را در همین جا به پایان می­رساند.

اگر بخواهم اجمالا (و برای اینکه مطلب طولانی نشود و در پست بعدی ادامه بدهم) به نکات قابل تأمل این خاطرات بپردازم باید بگویم تا زمانی که راوی درصدد نقل گزاره­ های تاریخی است، مطالبش بسیار قابل استفاده است (بدون ارزش ­گذاری مثبت و منفی) و وقتی همان گزاره­ ها را به تحلیل می­نشیند و در مورد آنها قضاوت می­کند، خواننده­ ای مثل حقیر را به تأمل وامی­دارد (مثل داستان جمهوری­خواهی رضاخان و مخالفت علما با آن). 

با عرض پوزش، به جهت پرهیز از ملال­ آور شدن، ادامه­ ی مطلب را در پست بعدی خواننده باشید.




تاریخ : چهارشنبه 92/11/2 | 10:46 صبح | نویسنده : حجت اله علیمحمدی | نظر

 

خیلی ساده از شما میپرسم ، حاتم طایی سخاوتمندتر بود یا پیامبر اسلام ، پیامبر ما یتیم نوازتر بود یا مادر ترزا ؟ آن راننده تاکسی که کیف حاوی چندمیلیارد تومان پول نقد و طلا را بدون هیچگونه چشمداشتی به صاحبش برگرداند چه نسبتی با محمد امین (ص) دارد ، با این کارش به مقام او رسیده ،  از او جلو زده و یا اینکه هنوز تا رسیدن به لقب امینی که به پیامبر اسلام در زمان جاهلیت دادند فاصله دارد ؟؟؟

شاید پرسیدن این سوالات قدری بی ربط به نظر بیاید ، اما واقعا همه ما چه تصوری از شخصیت نبی گرامی اسلام داریم و اکنون چه شخصیتی را از ایشان به جهانیان معرفی میکنیم ؟ پاسخ دادن صادقانه به این سوالات ممکن است ما را به فکر بیاندازد که این صفاتی که برای نبی گرامی اسلام ترسیم میکنیم و آنها را شاخصه آن وجود آسمانی معرفی میکنیم ، اشتراکاتی جدی با بسیاری از انسانهایی دارد که ادعای پیامبری ندارند و نداشته اند و البته ما آنها را نهایتا به عنوان یک انسان خوب و دارای صفات انسانی میشناسیم ، یتیم نوازی ، مهربانی با کودکان ، نظم ، پاکیزگی ، امانتداری و.....

دغدغه ای که باعث نگارش این سطور شد ، آن است که احساس میکنم که ما آنقدر که از مشترکات نبی گرامی اسلام در داشتن اخلاق انسانی داد سخن داده ایم از متمایزات خَلقی و خُلقی ایشان حرفی به میان نیاورده ایم و نتیجه این نگاه آن شده که امروز فرقه های زیادی که اتفاقا ادعای اخلاق و معنویت گرایی نیز دارند دکانی دو نبش در کنار منبر نبی اکرم باز کنند و ادعای ارائه همان کالایی را بکنند که ما مدعی هستیم پیامبرمان برای آوردن آن کالاها مبعوث شده ، آنها هم ادعای امانتداری دارند و ادعای اخلاق گرایی و ادعای مهربانی با همه بشریت ، تفاوت آنها هم با دین نبی گرامی اسلام این است که آنها همین کالاها را عرضه میکنند با قیمتی بسیار نازلتر از دین اسلام!!! آنها هم از معنویت و رابطه خوب با خدا میگویند و بر پرهیز از تهمت و غیبت و دروغ اصرار دارند، اما قیمت کالای آنها ارزان است و نیازی به بیداری برای نماز صبح و روزه داری در روزهای گرم تابستان و پرهیز از نگاه حرام  و رعایت دهها واجب و مستحب  و حرام و مکروه دیگر ندارد . طبیعی است که دو مغازه ای که کالای یکسان عرضه میکنند ، مشتریهای مغازه ای که اجناسش را ارزانتر عرضه میکند فراوانترند و حتی ممکن است مشتریهای قدیمی و سنتی هم وقتی تداوم گرانفروشی را در کالاهای مشترک از سوی مغازه قدیمیشان ببینند اندک اندک و با بهانه های مختلف به سمت مغازه های ارزانفروش روی بیاورند . به نظر شما چاره چیست ، ارزانفروشی ما ( که البته خیلیها این راه را برگزیده اند و توصیه میکنند و به اشتباه آن را مطابق شریعت سهله و سمحه مینامند ) و یا ارائه کالاهایی اختصاصی که در مغازه دو نبش جدید التاسیس وجود نداشته و نخواهد داشت و انحصارا در اختیار مغازه ای است که به ظاهر اجناسش را گرانتر میفروشد . دوست دارم که خوانندگان این سطور پاسخ دهند که ما چگونه میتوانیم سخاوت نبی گرامی اسلام و یتیم نوازی ایشان و امانتداریشان را از حاتم طایی و مادر ترزا و راننده تاکسی محترمی که در خبر بیست وسی از او تجلیل میشود متمایز کنیم ، اصلا امروز ما باید بر چه اختصاصاتی از نبی گرامی اسلام انگشت بگذاریم وقتی که همه فرقه های جدید التاسیس داد معنویت گرایی و اخلاق مداری و آخرت جویی سرداده اند ؟!تصورم این  است که  عبارات " انک لعلی خلق عظیم " و " انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق " و "لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه " و عباراتی از این دست نیازمند بازخوانی دوباره ای هستند، بازخوانیی که آن رسول الهی و تعالیمش را از صدها دکانی که این روزها باز شده اند متمایز کند . شاید میلاد مسعود نبی گرامی اسلام بهانه ای برای این بازخوانی باشد .منتظر نظرات دوستان هستم.

 

 




تاریخ : یکشنبه 92/10/29 | 9:8 عصر | نویسنده : سیدمجید حسینی | نظر

امام غزالی درمقاله چهارم سرالعالمین ، بخاری درص 118جلددوم صحیح ، مسلم درآخرکتاب وصیت ، حمیدی درجمع بین الصحیحین، احمدحنبل درص 222جلد اول مسند ، ابی الحدید درص 563جلد دوم شرح نهج البلاغه ، کرمانی درشرح صحیح بخاری وابن حجردرصواعق ... وکثیری ازعلماء اهل سنت نقل نموده اند که وقتی پیامبردربستر بیماری افتاد، جمعی ازصحابی به عیادت آن حضرت رفتندوپیامبر(ص) فرمود: دوات وکاغذی بیاورید تانوشته ای انشاء کنم برای شماکه بعدازمن گمراه نشوید.

عمرابن خطاب گفت واگذارید این مردرا که اوهذیان می گوید،کتاب خدا مارا بس است.

اصحاب بااین سخن به دودستگی وسر وصدا پرداختند وپیامبر (ص) مکدرشده وفرمودند: ازپیش من برخیزید که نزدمن نزاع سزاوارنیست .

دراحادیث فریقین بطورمتواترپیامبرفرمود من دوچیز گرانبهاء، کتاب خدا وعترتم رادرمیان شما می گذارم که هرگز ازهم جدا نمی شوند تادرکنار کوثر برمن وارد شوند،اگر به این دوچیز تمسک جستید هرگز گمراه نخواهید شد.

مگرنه اینکه قران فرمود:

1 - وماآتئکم الرسول فخذوه ومانهکم عنه فانتهوا .

2-ولوردوالی الرسول والی اولی الامرمنهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم.

3-وماینطق عن الهوی ان هوالاوحی یوحی .

4-فسئلواهل الذکران کنتم لاتعلمون .

5-بل هوایات بینات فی صدورالذین اوتوالعلم .

6-اطیعوالله واطیعوالرسول واولی الامرمنکم.

قطبالدین شیرازی ازاکابر علمای شافعی در کشف الغیوب می گوید: این امرمسلم است که راه را بی راهنما نتوان پیمود ودرعجبم ازکلام عمررضی الله عنه که گفته قران مارا بس است، این کلام مانندآنکس ماند که گوید چون کتب طب دردست است احتیاجی به طبیب نیست ...

 بلای عظیمی که بعداز رحلت پیامبر (ص) برمسلمین نازل شد وجامعه نوپای اسلامی را ازریل حرکت اصلی خودخارج نمود، جدا نمودن قران ناطق وصامت ازیکدیگربودکه سبب مهجور ماندن هردوشد .

برادران اهل سنت مابه هزارزبان وتفسیر قران را شنیدند جززبان حاملان وحی وعترت پیامبر،وحتی کلام آنانرا نیز اززبان کسانی شنیدند که تمسک به آنان نداشتند، یعنی مویدفکری بودند که پیامبر نیز گاهی هذیان می گوید،اما هزاران کلام بی اصل ونصب بزرگانشان راچون قران بی خدشه پنداشتند .

مدعیان دوستی با عترت نیز بجای شنیدن کلام اهل بیت وتمسک به آنان وهمراه نمودن قران با عترت، تنها به مویه بر مصیبت عظیمی که براهل بیت رفته بود بسنده، وهرگز ازاین پوسته به مغز کلام قران وعترت نرسیدند وقرآن را مهجور نمودند.

         بااستفاده ازشبهای پیشاورسلطان الواعظین شیرازی                                                            

 




تاریخ : جمعه 92/10/27 | 12:41 عصر | نویسنده : دکتر سیدحسین حسینی | نظر

سلام

متن پیوست توسط یکی از دوستانم ارسال شده و ظاهرا نقل از یک سایت اینترنتی باشد. پیرو بحث حضوری خدمتتان و در ادامه مباحث قبلی در خصوص شخصیت زن این مطلب.بدون هیچ اظهار نظر در صحت وسقم ان جهت ملاحظه تقدیم میگرردد

زن را بزن !

یکی از جنجال‌ی ترین آیات قرآن کریم در حوزه اجتماعی که ناظر به مسائل زنان و خانواده است، آیه 34سوره مبارکه نساء است

مدتی قبل در یک جلسه علمی، یکی از نویسندگان مشهور کشور در حوزه دین پژوهی بحث زیبایی را درباره آیه34سوره نساء انجام دادند که بعد تصمیم گرفتم تقریر آن جلسه را ویرایش کنم و برای شما خواننده گرامی آماده کنم، هم اینک می توانید متن زیر را مطالعه نمایید . البته این مسئله تلفیقی است بین تحقیق حقیر و تحقیق استادِ عزیز که بعد از جلسه ساعت‌ها روی سخنان ایشان فکر کردم .

در اینجا قصد داریم رهیافتی نوین به یکی از «حقوق زنان» داشته باشیم :

یکی از مهم‌ترین و پر جنجال‌ترین آیات قرآن کریم که در حوزه اجتماعی به آن توجه بسیاری شده و ناظر به مسائل زنان و خانواده است، آیه 34سوره مبارکه نساء است. در بخش اول این آیه آمده است:

«أَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیْبِ بِماحَفِظَ اللهُ وَ اللّاتی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبیلاً إِنَّ اللهَ کانَ عَلِیّاً کَبیراً» .

(آیه را ترجمه نکردم تا اوّل معانی کلمات مشخص شود و بعد ترجمه را ارائه دهم)

در اینجا برای فهم صحیح بحث می باید چند کلمه را مورد توجه قرار داد : 1. «قوامون» 2. «فالصالحات» 3. «قانتات» 4. «حافظات للغیب بما حفظ الله» 5. «نشوزهن» 6. «اضربوهن» .

«قوامون» : قوام صیغه مبالغه از اسم فاعل قائم است که جمع مذکر آن قوّامون می‌باشد. برای قَوَّامٌ، که گاهی بدون حرف جر و گاهی همراه با آن به کار می‌رود، معانی متعددی مانند: خوش قامت (لسان العرب،ج12،ص496)، رسیدگى به امور؛ به عهده گرفتن کارها و مراقبت بر انجام کار (فرهنگ ابجدی عربی،ص‏680) بیان شده است.

نتیجه : «قوامون» به معنای سرپرستی نیست زیرا اگر منظور قرآن کریم «ولایت مرد بر زن» بود باید از مشتقات کلمه «ولایت» استفاده می شد .

بحث فرعی : در مفهوم «قوامون» از کلمه «علی – بر» غفلت شده است . کلمه «علی» در آیه شریفه می تواند با فهم اولیه معنای قوّام مشکلات را حلّ کند . به این معنی که «مردان نگهبان هستند «بر» زنان» و «علی» را می توان با توجه به مفهوم قوّام به معنی نظارت گرفت .

علت قوامیت مرد «بِما فَضَّلَ اللهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ» عنوان شده است . در اینجا می خواهد بگوید علت قوامیت مرد فضلی است که خداوند برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است، بخاطر هزینه هایی که از اموالشان (به زنان) می کنند . در اینجا آیه خود دلیل بر فضیلت زن است زیرا علت «بما فضل الله بعضهم» «بما أنفقوا من اموالهم» دانسته شده است و این در نظام اجتماع فضیلتی است برای زنان (نسبت به مردان) که از حضور در اجتماعِ شغلی معاف شده اند به همین خاطر مردان به پاسِ «فالصالحات قانتات حافظات ...» به زنان باید بعضی از اموالشان را بدهند تا آنان در آرامش روانی، خانه‌ای آرام و آرام بخش احیا کنند . و «إنفقوا» در اینجا هرچند از مشتقات کلمه انفاق می باشد لیکن در این آیه معنی «نفقه» می دهد و نفقه هم در مباحث دینی هزینه‌ای است که مؤظف می باشد به زن بدهد تا زن خود بدون دغدغه‌های فکری (در حوزه اقتصاد) به فعالیت خود در عرصه اجتماع و خانه داری ادامه دهد .

«فالصالحات» : در اینجا ویژگی زنان شایسته را عنوان می دارد که باید آنان در خانه چگونه باشند و چگونه نباشند . معنی جمله می شود : «پس زنانِ شایسته [کسانی هستند که]» .

«قانتات» : نماز و نیایش،خدا ترسی و پارسایی،خضوع و نرمش،دعا . ذیل واژه ماده قنوت و قَنَیَ . حال قناعت زن در نزد چه کسی باشد؟ : در آیه شریفه قانتات مجمل بیان شده است و قیدی در آیه نیامده است که بدانیم این قانتات نسبت به چه کسی است . و برای رفع اجمال یک آیه باید به آیات دیگر رجوع کنیم : غیر از این آیه قانتات و مشتق‌های آن12بار به کار رفته است که همگی این آیات قانتات را درباره خداوند دانسته است : «بقره238- روم26- بقره116- نحل120- (علاوه بر خداوند به رسول اشاره کرده است) : احزاب31- آل عمران43» . «زمر9-تحریم12»

قانتات در آیه نساء34 :

برهان اوّل : قانتات نشان داده شد که در آیات فوق اشاره به پاکی روح دارد که آن هم برای خداوند است .

برهان دوّم : بخش اوّل بعد اقتصادی خانواده است «الرجال ...» که مربوط به مردِ خانواده است و بخش دوّم مربوط به نیاز معنوی و نیایش زنان است که مربوط به زنان «فالصالحات ...» است که بُعد معنوی خانواده را تأمین می کند .

ترجمه آیه بر اساس این برداشت : «مردان، نگهبان و محافظ زنان هستند به دلیل آنکه خداوند برخی از ایشان را بر برخی دیگر برتری داده است به جهت آنکه مردان از اموالشان به زنانشان پرداختند ... پس زنان صالح با معنویت خود...»

«حافظات» : همه آیاتی که اشاره به حافظ بودن زن دارد همگی مربوط به حفظ فروج هستند که این حفظ فروج در زمان تشریع حکم مربوط به حفظ دامن (فروج) بوده است لیکن در زمان حال با تغییر اندیشه‌های آدمی مصادیق زیادی پیدا کرده است . «احزاب35- نور31- نور30- مؤمنون5 – معارج29 – انبیاء91 – تحریم12و...» . تنها مصداق «حافظات للغیب (52یوسف) بما حفظ الله» حفظ خود از فحشای جنسی است .

«بما حفظ الله» : این آیه قیدی است برای آنکه نفی خواسته مرد را کند و اثبات خواسته خداوند را کند . یعنی «از آن جهت که خدا خواسته است» نه از آن جهت که مرد می خواهد . بلکه زن باید برای خداوند خود را محفوظ دارد تا مصداق «الصالحات» را داشته باشد زیرا معانی «صالح» در قرآن همگی در پی انجام کارهایی است که خداوند دوست دارد .

«نشوزهن» : راغب می گوید : «نشوز زن عبارت است از کینه و نفرت او نسبت به همسرش و سرتافتن از اطاعت او و چشم داشتن به جز او» (مفردات،ماده نشز) . امّا بر خلاف نظر راغب باید گفت از خودِ آیه بدست می آید که محدوده نشوز «فالصالحات» و «حافظات» می باشد زیرا خداوند اوّل ویژگی‌های زن را صالح و حافظ بودن می داند و بعد می گوید «وَ اللّاتی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ» به همین دلیل نمی توان به مجردّ مخالفت یک زن با شوهر خود وی را زن نشوز یافته دانست . پس معنی نشوز این می شود : زنانی که صلاحیت خود را از دست داده اند یا حافظِ خود در امور شرعی (جنسی) نیستند نشوز یافته اند .

«واضربوهن» : متأسفانه فقیهان در این باب براى شناخت موضوع آیه و جمله «واضربوهن» به لغویان مراجعه مى‏کنند . این در حالى است که از مشکلات اساسى در حوزه‏ى دین پژوهى که دانشیان دینى را به غفلت مى‏اندازد، مراجعه به «لغت‏نامه»هاى عامیانه در مباحث تخصصى است. بحث‏هاى علمى را نمى‏توان در این فرهنگ‏ها جست‏وجو کرد . براى نمونه، براى دریافت معناى «طرب» نمى‏توان لغت‏نامه‏ها را مرجع قرار داد، بلکه نفس انسانى است که باید مورد آزمایش قرار گیرد تا حقیقت طرب یافت شود و به دست آید طرب چگونه حالتى است و چه ویژگى‏هایى دارد که بر نفس عارض مى‏شود .

در اینجا برای فهم صحیح آیه باید به آیات دیگر قرآن کریم مراجعه کرد :

ضرب در قرآن به معنای مختلفی آمده است . مانند سخت راه رفتن (نساء101 : واذا ضربتم فی الأرض) و مثال زدن (بقره26 : أن یضرب مثلاً . ونحل112و اسراء48) به خواب رفتن (کهف11) گشایش راه (طه77 : فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً) پوشیدن لباس (نور31 : ولیضربن بخمرهن) زدن آرام و نوازش (بقره73) پیدا شدن (آل عمران112) جهاد کردن (نساء94) .

پس می توان ادعا کرد که «اضربوهن» مجهول است در آیه و باید مفهوم آن را از آیات دیگر فهمید . در تمامی آیات فوق که در آن از کلمه «ضَرَبَ» استفاده شده است نوعی تغییر حالت و تغییر روش را می توان فهمید . مثل لباس پوشیدن یا مثال زدن یا سخت راه رفتن یا به خواب رفتن . در این آیه هم خداوند به تغییرات رفتاری مرد اشاره کرده است «فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ» که به معنای سخت گیری و دوری از زن است تا زن در دوری تنبیه شود و اشتباه کار خود را متوجه شود و اگر با این دوری گزیدن تنبیه نشد «واضربوهن» پس در رفتار خود «تغییر» ایجاد کنید (چنانکه آیه بقره73به نوازش کردن دلالت دارد و بقیه آیاتی که به تغییر حالت از نوعی به نوعی دیگر دلالت می کنند) . این رفتار در مقابل دوری گزیدن است و به یقین رفتارِ مقابلِ دوری گزیدن، همانا مهربانی و خریدن ناز و ارضای نیازِ زن است که بر عهده بر می باشد .

به عبارت دیگر قرآن می گوید اوّل از آنان دوری کن و با آنان به خواب نرو و بعد می گوید در رفتار خود تغییر ایجاد کن : «واضربوهن» و این تغییر باید تغییری مقابل دوری کردن باشد زیرا اینکه مرد اوّل قهر کند و بعد زن را بزند در طول هم هست ولی اینکه مرد اوّل قهر کند و بعد روش خود را تغییر دهد، این می شود تغییرِ مقابلِ دوری کردن .

نتیجه : حال می توان با فهم صحیح آیه، ترجمه کرد :

«مردان نگهبانی بر زنان هستند، به دلیل برتری هایی که خداوند (از نظر اصالت وجودی) به بعضی [زنان] نسبت به بعضی دیگر [مردان] داده است و به دلیل هزینه‌ای که مرد (به عنوان نفقه به زن) می دهد (تا وی در آرامش باشد)، و زنان شایسته، زنانی هستند که با معنویت (و تقوا) محافظ خود هستند از آنچه که خداوند خواسته است، و زنانی را که تخلف (خیانت جنسی) می کنند را اوّل هشدار دهید و بعد (اگر مؤثر واقع نشد) از آنان دوری کنید و (اگر راهی دیگر نبود، در عرصه زندگی) رفتار خویش را تغییر دهید (و با آنان مهربانی کنید) پس اگر از شما اطاعت کردند (:اشتباه خود را پذیرفتند) دیگر راهی برای سرزنش آنان نجویید . بدانید خداوند والا و بزرگ است» .

نشوز به معنای مخالفت نیست . بدین معنا نیست که زن بگوید نمی خواهم و به تو ربطی ندارد زیرا در فقه این مسائل مطرح نمی باشد چه اینکه زن می تواند حتی برای کارهای منزل مُزد دریافت کند و یا اینکه از مرد بخواهد دایه بگیرد یا خدمتکار استخدام کند و این جزئی از حقوق زنان است . «نشز» یعنی بلند شدن و ارتفاع گرفتن . «نشوز» یعنی ارتفاع گرفتن و در اینجا به معنی زیر سر بلند شدن است . یعنی اینکه مرد دیگری خطاب به زن گفته باشد اگر شما از همسرت طلاق بگیرید و زن من بشوید من چنین و چنان می کنم و برایتان ماشین و جواهرات و منزل مستقل می خرم و... و زن هم در مقابل این خواسته ها(ی نامشروع) بر همسرش سرکشی کند و در خانه شروع کند به اذیت کردن و نافرمانی را طوری شروع کند که مرد به گوید طلاقت می دهم . لیکن زدنی که در آیه مشخص شده است به معنای «ضرب» یعنی کتک نمی باشد بلکه فعل «ضرب» صرفاً به مثابه کتک نیست بلکه معانی دیگری هم دارد . در اینجا «ضرب» به معنای تغییر روش در عرصه زندگی توسط مرد است نه کتک زدن زن زیرا مرد هیچ حقی ندارد که زن خود را کتک بزند و تفسیر آیه به کتک زدن خلاف و اشتباه است . بلکه در اینجا «ضرب» به معنای پنهان و عمیقی اشاره دارد که مرد باید در مقابل نشوز زن روش خود را در عرصه زندگی و روش اداره زندگی تغییر دهد و با زن مهربانی کند نه آنکه زن را در سرکشی راغب تر کند و این تفسیر را آیت الله نکونام در مباحث‌شان (آیه آیه روشنی،ص669) و آیت الله حسینی نسب در وبسایتشان متذکر شدند و استاد دکتر سید علی اصغر غروی هم بر همین نظر تکیه کرده اند .

نکته : البته بر طبق قاعده «علیت» اگر مرد هم نشوز پیدا کرد زن باید با او بر طبق همین آیه رفتار کند . زیرا این آیه علت نشوز زن را «خیانت جنسی» می داند پس اگر مرد هم نشوز پیدا کرد زن باید همین آیه را بر وی در عرصه زندگی عملی کند .

طلبه نوشت : طبق قاعده «علیت» هرگاه علت یک چیز ساقط گردد معلول هم از بین می رود . در این آیه علت فضیلت زن و قوامیت مرد «دادن نفقه» عنوان شده است . پس اگر زن شاغل باشد و خود درآمدی داشته باشد چون دیگر مرد قوّام او (در عرصه اقتصادی) نیست، دادن نفقه به زن از سوی مرد واجب نمی باشد .




تاریخ : چهارشنبه 92/10/25 | 3:35 عصر | نویسنده : دکتر سیدحسن قریشی | نظر

شاید یکى از پراختلاف‏ترین مسایل تاریخ زندگانى حضرت محمد اختلاف موجود در تاریخ ولادت آن بزرگوار باشد که اگر کسى بخواهد همه اقوال را در این باره جمع‏آورى کند به بیش از بیست قول مى‏رسد.

عموم سیره نویسان اتفاق دارند که،تولد پیامبر گرامى در عام الفیل،در سال 570 میلادى بوده است.زیرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 میلادى درگذشته است،و سن مبارک او 62 تا 63 بوده است.بنابراین،ولادت او در حدود 570 میلادى خواهد بود.

اکثر محدثان و مورخان بر این قول اتفاق دارند که تولد رسول اعظم،در ماه ‏«ربیع الاول‏» بوده،ولى در روز تولد او اختلاف دارند.معروف میان محدثان شیعه اینست که آن حضرت،در هفدهم ماه ربیع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنیا گشود،و مشهور میان اهل تسنن اینست که ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1)

از این دو قول کدام صحیح است؟

بسیارى جاى تاسف است که روز میلاد و وفات رهبر عالیقدر اسلام، بلکه موالید و وفیات بیشتر پیشوایان مذهبى ما،به طور تحقیق معین نیست.این ابهام سبب شده که بسیارى از روزهاى جشن و سوگوارى ما از نظر تاریخ قطعى نباشد،در صورتى که دانشمندان اسلام،نوعا وقایع و حوادثى را که در طى قرون اسلامى رخ داده است،با نظم مخصوصى ضبط کرده‏اند،ولى معلوم نیست چه عواملى‏در کار بوده که میلاد و وفات بسیارى از آنها به طور دقیق ضبط نگردیده است.

فراموش نمى‏کنم هنگامى که دست تقدیر،نگارنده را به سوى یکى از شهرهاى مرزى‏ «کردستان‏» ایران کشانیده بود،یکى از دانشمندان آن محل این موضوع را با من در میان گذارد و بیش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگارى نویسندگان اسلامى بسیار تعجب مى‏کرد،و مى‏افزود:چطور آنان در یک چنین موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:این موضوع تا حدودى قابل حل است.اگر شما بخواهید بیوگرافى و شرح حال یکى از دانشمندان این شهر را بررسى کنید و فرض کنیم که این دانشمند پس از خود اولاد و کسان زیادى از خود به یادگار گذارده باشد،آیا به خود اجازه مى‏دهید که با بودن فرزندان مطلع،و فامیل بزرگ آن شخص،که از خصوصیات زندگانى او طبعا آگاهند،بروید شرح زندگانى او را از اجانب و بیگانگان،یا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست کنید؟بطور مسلم وجدان شما چنین کار را اجازه نمى‏دهد.

رسول گرامى اسلام از میان مردم رفت،و فامیل و فرزندانى از خود به یادگار گذارد، بستگان و کسان آن حضرت مى‏گویند:اگر رسول خدا پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش یافته‏ایم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنیا آمده و در فلان ساعت معین،چشم از جهان بربسته است.آیا با این وضع جا دارد که قول فرزندان او را نادیده گرفته و نظر دور افتادگان و همسایگان را بر قول آنان ترجیح دهیم؟!

دانشمند مزبور،پس از شنیدن سخنان نگارنده سر به زیر افکند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است که:«اهل البیت ادرى بما فی البیت‏»و من نیز تصور مى‏کنم که قول امامیه،در خصوصیات زندگى آن حضرت که ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزدیکان اوست،به حقیقت نزدیکتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهاى دیگر کشیده شد که فعلا جاى بازگوئى آنها نیست.

دوران حمل

معروف این است که نور وجود آن حضرت،در ایام تشریق(یازدهم و دوازدهم و سیزدهم از ماه حج را ایام تشریق مى‏نامند)در رحم پاک‏«آمنه‏»قرار گرفت (2) .ولى این مطلب با آنچه میان عموم مورخان مشهور است که میلاد آن حضرت در ماه‏ «ربیع الاول‏» بوده است،سازگار نیست.زیرا در این صورت،باید دوران حمل‏«آمنه‏»را،سه ماه و یا یکسال و سه ماه بدانیم،و این خود از موازین عادى بیرون است و کسى هم آن را از خصائص حضرت محمد (ص) نشمرده است. (3)

محقق بزرگ،شهید ثانى(911-966)اشکال مزبور را چنین حل کرده است که:فرزندان اسماعیل به پیروى از نیاکان خود،مراسم حج را در«ذى الحجه‏»انجام مى‏دادند، ولى بعدا به عللى به این فکر افتادند که مراسم حج را هر دو سال در یک ماه انجام دهند.یعنى دو سال در«ذى الحجه‏»،و دو سال در«محرم‏»،و بهمین ترتیب. بنابراین،با گذشتن بیست و چهار سال،دو مرتبه ایام حج‏به جاى خود باز مى‏گردد و رسم اعراب بر همین جارى بود،تا این که در سال دهم هجرت که براى اولین بار،ایام حج‏با ذى الحجه تصادف کرده بود،پیامبر گرامى با القاء خطبه‏اى،از هر گونه تغییر اکیدا جلوگیرى فرمود،و ماه ذى الحجه را ماه حج معرفى نمود (4) و این آیه در خصوص جلوگیرى از تاخیر ماههاى حرام که رسم عرب جاهلى بود نازل گردیده است: انما النسی‏ء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما» (5) .

«تغییر دادن ماههاى حرام نشانه فزونى کفر است.کسانى که کافرند بوسیله آن گمراه مى‏شوند یکسال آن را حلال مى‏شمارند و یکسال حرام‏».

روى این جریان،ایام تشریق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روایات مى‏گوید که:نور آن حضرت در ایام‏«تشریق‏»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربیع الاول از مادر متولد گردیده است،این دو مطلب با هم منافات ندارند.زیرا در صورتى منافات پیدا مى‏کنند که،منظور از ایام تشریق همان یازدهم و دوازدهم و سیزدهم‏«ذى الحجه‏»باشد.ولى همان طورى که توضیح داده شد،ایام تشریق پیوسته در تغییر و تبدیل بوده و ما با محاسبات به این مطلب رسیدیم که در سال حمل و ولادت آن حضرت، ایام حج مصادف با ماه جمادى الاولى بوده است.و چون آن حضرت در ربیع الاول متولد گردیده،در این صورت دوران حمل آمنه تقریبا ده ماه بوده است. (6)

اشکالات این بیان

نتیجه‏اى را که مرحوم شهید ثانى از این نظر گرفته است،صحیح نیست،و معنائى که براى(نسی‏ء)بیان نموده،از میان مفسران،فقط‏«مجاهد»آن را برگزیده و دیگران آن را طور دیگر تفسیر کرده‏اند و تفسیر مزبور چندان محکم نیست زیرا:

اولا-مکه،مرکز همه گونه اجتماعات بود و یک عبادتگاه عمومى براى تمام اعراب به شمار مى‏رفت.ناگفته پیداست که تغییر حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه مى‏کند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعى را از بین مى‏برد. روى این نظر بعید است که قریش و مکیان راضى بشوند که آنچه مایه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم کنند و آن اجتماع از بین برود.

ثانیا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه این سخن این است که:در سال نهم هجرت، ایام حج مصادف با ذى القعده بوده باشد.در صورتى که در همین سال،امیر مؤمنان‏«ع‏»، از طرف پیامبر«ص‏»ماموریت‏یافت که سوره‏«برائت‏»را در ایام حج‏براى مشرکان بخواند.مفسران و محدثان متفقند که آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذى الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذى الحجه مى‏دانند،نه ذى القعده.

ثالثا-معناى‏«نسی‏ء»اینست که:چون اعراب مجراى صحیحى براى زندگانى نداشتند، غالبا از راه غارتگرى ارتزاق مى‏نمودند.از این جهت،براى آنان بسیار سخت‏بود که در سه ماه(ذى القعده و ذى الحجه و محرم)جنگ را تعطیل کنند.از این جهت،گاهى از متصدیان کعبه درخواست مى‏کردند،که اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ کنند و به جاى آن،در ماه صفر جنگ متارکه شود،و معناى‏«نسی‏ء»همین است و در غیر محرم،ابدا(نسی‏ء) نبوده است و در خود آیه اشاره‏اى بر این مطلب دیده مى‏شود. «یحلونه عاما و یحرمونه عاما:

یکسال جنگ را حلال و یکسال حرام مى‏کردند».ما تصور مى‏کنیم راه حل مشکل این است که: اعراب،در دو موقع‏«حج‏»مى‏کردند.یکى ذى الحجه و دیگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همین دو موقع انجام مى‏دادند.در این صورت،ممکن است مقصود از اینکه:«آمنه‏»،در ماه حج‏یا در ایام تشریق،حامل نور رسولخدا شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربیع الاول بدانیم،در این صورت مدت حمل،هشت ماه و اندى خواهد بود.

کتاب: فروغ ابدیت، ج 1، ص 151 نویسنده: جعفر سبحانى

پى‏نوشت‏ها:

1. «کافى‏»،ج 1/439.

2. فقط طریحى در«مجمع البحرین‏»،در ماده‏«شرق‏»،به صورت قولى که گوینده آن معلوم نیست،آن را نقل کرده است.

3. رسول گرامى،این حقیقت را با جمله زیر بیان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز کهیئته یوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطه‏اى که از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزى که خدا آسمانها و زمین را آفرید.

4. سوره توبه/37.

5. «بحار الانوار»،ج 15/252.

6. علامه مجلسى،در«بحار»،ج 100/253،این محاسبه را انجام داده است.




تاریخ : چهارشنبه 92/10/25 | 12:16 عصر | نویسنده : دکتر سیدحسن قریشی | نظر

تأثیر علوم بشرى و تحولات تاریخى در ترجمه‏


آقاى محمد مجتهد شبسترى: 

معناى واژه‏ ها در طول زمان تغییر پیدا مى‏ کند. از یک واژه در عصرهاى مختلف، معناهاى گوناگون فهمیده مى‏ شود. این تفاوت معناها مربوط به خود واژه نیست، تطورات زندگى انسان و تغییرات علوم و معارف وى است که در هر عصرى، معناهاى خاصى را بر واژگان بار مى‏ کند. دلالت سخن هم زمانى آشکار مى‏ شود که انسان متن را استنطاق مى‏ کند و آن‏چه را که معنا مى‏ نامد به دست مى‏ آورد. متن‏هاى قرآنى از این قانون کلى مستثنى نیست. [هرمنوتیک/ 2/ ص 35]


آیةاللَّه صادقى:

باز هم مقایسه‏ ى متون بشرى را با قرآن مى‏ بینیم. اصولًا متون‏ بشرى شالوده و چکیده‏ى علوم بشرى است. ولى قرآن کریم، متن الهى و پیام‏ آور نجات و سعادت و هدایت بشر در همه‏ ى زمان‏ها و منشعب از علم بیکران الهى است. آیا تناسبى بین علم مطلق الهى و علم محدود بشرى وجود دارد که بخواهیم اثرات این دو را با هم مقایسه کنیم؟!

در متون قدیمى بشرى- همان طور که ذکر شد- مؤلف علم مطلق به آینده و حتى زمان خود نداشته است تا بتواند در متن خود قراین و شواهدى قطعى یا لغات جاودانه و ابدى به کار ببرد، به گونه‏ اى که مراد نویسنده براى همه‏ ى زمان‏ها و همه‏ ى زمینه‏ ها قابل دسترسى باشد.

در متن قرآن کریم، خداى تعالى به دلیل علم مطلق به مثلث زمان- گذشته، حال و آینده- یا لغات خالد و ابدى را به کار برده، یا قراین و شواهدى را در متن به کار برده تا فهم مراد الهى از استعمال عبارت یا کلمه‏ ى مزبور همیشه امکان‏پذیر باشد. بنابراین، چون لغات قرآن را خود قرآن معنا مى‏ کند، لذا ما در این میان هیچ مشکلى نداریم.

زیرا لغات دو گونه‏ اند: یک سرى لغات است که در سیر تاریخى و گذشت زمان، هیچ‏گونه تحول معنایى پیدا نکرده‏ اند، مانند لغت: (ماء: آب، ارض: زمین، شمس: خورشید، قمر: ماه و امثال این‏ها).

ولى لغاتى هم هستند که در طول تاریخ و گذشته زمان، تحول یا تکثر معنایى پیدا کرده‏ اند که خداى متعال با علم لایزال خود مى‏ دانسته‏ که چه تحوّلاتى در آینده صورت خواهد پذیرفت معانى جدیدى براى کلمات و لغات پیدا خواهد شد، فلذا در متن اصیل وحى قرآنى، قراین و شواهدى براى ثبوت و اثبات معانى مورد نظر و مقصود خویش به کار برده است، تا آیندگان در فهم معانى الفاظ و کلمات گرفتار دسیسه‏ ها و تحریفات لغوى و اصطلاحى نگردند،


مثلًا در علم اصول فقه حوزوى ما:


1 - لفظ مکروه را پایین‏ تر از حرام و به معناى ناپسند استعمال مى‏ کنند در صورتى‏ مطابق قرآن کریم به معنی حرام مؤکّد به کار برده‏ است! (سوره‏ اسراء آیه/ 38) بعد از ذکر تعدادى از گناهان و محرّماتِ درجه اول، مانند قتلِ نفس، زنا و خوردن مال یتیم، بلافاصله مى‏ فرماید: «کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مکْرُوهاً» و ... آیا این تحمیل لغوى و معنوى بر قرآن نیست؟در حالى که در تعبیر از ناپسندهایى که حرام نیستند، باید لفظ «مرجوح» و مانندش‏  را به کار برد.


2 -  لفظ «یَنْبَغى» به معناى مستحب است، و «ما یَنْبَغى» یعنى سزاوار نیست، در این مورد نیز هم علماى لغت و هم فقهاى عظام این لفظ را از معناى اصلیش دور کرده‏ اند زیرا در قرآن کریم لفظ (لاینبغى) براى امرِ محال و یا حرمت شدید به کار گرفته شده- مثلًا در آیه شریفه: «وَ ما یَنْبَغى‏ لِلرَّحْمنِ انْ یَتَّخِذَ وَلَداً» (مریم/ 92).هرگز براى رحمت‏گر بر آفریدگان یعنى: «خداى متعال» سزاوار نیست که فرزندى اتّخاذ کند.آیا امکان دارد که خدا فرزندى اتخاذ کند؟ هرگز! اتخاذ فرزند چه توالدى و چه انتصابى- براى خداى تعالى ذاتاً محال است. بنابراین مى‏ بینیم که تعبیر به (مایَنبَغى) نیز در قرآن کریم براى امرى محال و یا حرمت شدید استعمال شده است.


3 - لفظِ «ذَنب» که در لغت عامیانه‏ ى عرب به معنى گناه است و در اغلب ترجمه‏ ها نیز به همین معنا به کار گرفته شده، ولى در قرآن با استفاده از قراینى، مفهومى دو وجهى افاده مى‏ کند. در آیه‏ ى دوّم و سوّم سوره‏ ى فتح: «انَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبیناً. لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّر ...». این آیه خطاب به پیامبر صلى الله علیه و آله است که: همانا ما- مکه را- براى تو فتح کردیم، فتحى روشن‏گر. تا خداى تعالى آن چه از پیامد خطرناک رسالتت گذشت و آن چه مى‏ آید، برایت بپوشاند.

اگر ذنب به معنى گناه باشد اشکالات بسیارى را ببار مى‏ آورد از جمله: این که همین یک گناه: پیامبر گرامى را از عصمت دور مى‏ سازد، زیرا (ذَنْبِک) به معنى یک ذنب و گناه است، و در مرحله‏ ى بعد هم به معنى ذنب مستمر در طول 23 سال مى‏ باشد. آیا براى انسان غیر معصوم یا حتى شیطان امکان دارد که در طول 23 سال فقط یک گناه آن هم به طور مستمر انجام دهد؟!

مسلم است که غیر معصومین در ظرف 23 سال بیش از یک گناه کوچک یا بزرگ را مرتکب مى‏ شوند، ولى انجام یک گناه مستمر در طى 23 سال براى هر شخص عادى تا چه رسد به رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله امرى محال است.

نکته‏ ى دیگر این که نتیجه‏ ى گناه، عذاب و عقاب است؛ نه این که «مَعاذَ اللَّه» اگر پیامبر صلى الله علیه و آله گناه کرده باشد، خدا- به پاس گناه او و براى تشویقش- مکه را برایش فتح کند! با آن که خداى تعالى حضرت یونس علیه السلام را به خاطر غفلتى کوچک، مدتى در شکم ماهى بازداشت مى‏ کند، آیا جزاى گناه! حضرت محمّد صلى الله علیه و آله را پاداشى بزرگ و فتحى مبین قرار مى‏ دهد؟!

اگر فتح مبین پاداش گناه پیامبر صلى الله علیه و آله باشد، پس خداى تعالى توان گناه او را افزایش داده است! آیا اگر کسى به امانتى خیانت کرده باشد، مال بیشترى به او مى‏ دهند تا پوششى بر خیانت او باشد؟! و بالاخره آیا این فتح مبین و سه پاداش دیگر، تشویقى است براى گناه و تکرار گناه؟!

«وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهدِیَکَ صِراطاً مُستَقیماً وَ یَنصرَکَ اللَّهُ نصّراً عَزیزاً»

و براى این که نعمتش را بر تو تمام کند و به راه راستت رهنمون شود و تو را نصرت و یارى فوق‏ العاده کند. (فتح/ 2)

این چه گناهى است که خداى تعالى براى پوشش بر گذشته و آینده‏ ى آن، مکه را براى این گنهکار! فتح کند و بعد از این همه لطف در فتح مکه بخشش، نعمت، هدایت و نصرت ربانى خود را نیز شامل او مى‏ گرداند! آیا معقول است که خداى تعالى در مقابل گناه، آن هم بدون توبه! چنین لطف عظیمى به گنهکار روا نماید؟! مهم‏تر این‏که «نعوذباللَّه» اگر گناه از کسى چون پیامبر صلى الله علیه و آله سرزده باشد، نابخشودنى‏ تر است.

مى‏ بینید که چقدر اشکال براین معانى مى‏ توان گرفت، این است که عرض کردیم چنان‏چه از خارج قرآن و معانى تغییر یافته در بستر زمان، به ترجمه و تفسیر قرآن کریم بپردازیم به چه گردابى مهلک گرفتار مى‏ شویم.


کلمه‏ ى «ذنب» در آیات دیگرى نیز آمده است که اگر این لفظ را به معنى گناه بگیریم‏ اشکالات عدیده‏ اى ایجاد مى‏ کند، مثلًا «وَلَهُم عَلَىَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ ان یَقْتُلُون» (شعراء/ 14) و براى آنان علیه من ذنبى: پیامدى وخیم است که ترسم مرا بکشند. مراد از ذنب، خطر قتل قبطى مشرک و مهاجم بود علیه اسرائیلى موحد و چون آن یهودى مؤمن بود دفاع از او هم واجب ایمانى بود. خصوصاً که پیامد وخیم و خطرناک این عمل، تعقیب فرعونیان براى انتقام از موسى علیه السلام را دربرداشت.

با توجه به این قراین درونى در خود آیه و آیات دیگرى که کلمه‏ ى ذنب در آن‏ها تکرار شده معنى ذنب، پیامد وخیم و خطرناک است که مشتمل بر ...


4 - لفظ «یغفر» در آیه شریفه را که به معناى «مى‏ پوشاند» مى‏ باشد. این‏ را نیز به معناى «مى‏ بخشد» معنا کرده‏ اند، ولى در قرآن کریم لفظ «غفر» همه جا به معنى پوشش آمده و براى آمرزش، بخشش و گذشت لفظ «عفو» به کار رفته است، بنابراین لفظِ: غَفر در اصطلاح قرآن کریم به معناى پوشش و لفظِ: عفو به معناى بخش و گذشت است. و ...


نتیجه :

با توجه به مطالب مذکور در جواب آقایان عرض مى‏ کنیم که «احسَنُ تفسیراً»یعنى: بهترین و دقیق‏ترین راه در ترجمه و تفسیر، مراجعه‏ ى به خود قرآن کریم و دقت کامل در قراین شواهد قطعى و درونى آیات شریفه قرآنى است که هیچ انحراف و اختلافى براى محققان و مفسران بر جاى نمى‏گذارد.

راه دیگر- براى کسانى که فرصت کمترى دارند- این است که به فرهنگ لغات جامع و درستى مراجعه کنند. در میان فرهنگ‏هاى لغات، مفردات راغب اصفهانى، در حدّ بسیار بالایى قابل قبول است، زیرا اولًا حدود هزار سال قبل نوشته شده که نزدیک به زمان نزول قرآن است. ثانیاً لغات را بر مبناى مفهوم از خود قرآن کریم معنا و تفسیر کرده است، مثلًا درباره‏ ى همین لغت ذنب مى‏ گوید: «الذنب: ... و یُستَعمَلُ فى کُلِّ فِعْلٍ یُسْتَوخَمُ عُقْباه» یعنى: لفظ ذنب، در مورد هر کارى استعمال مى‏ شود که پیامدش وخیم است؛ این معنا را قرآن نیز تأیید مى‏ کند.

این‏گونه نکات در قرآن کریم، داراى حکمت‏هایى است که با اندک دقتى متوجه مى‏ شویم بنابراین لغت و ادب قرآنى، باید با توجه به نکات و ظرایف درونى خود آیات مورد توجه و تفسیر قرار گیرند و معانى واقعى لغات و عبارات و دلالت ادبى را با استقاده از قاطع‏ترین دلایل که همان ابزارهاى درونى قرآنى است به دست آوریم در این صورت است که اطمینان کافى پیدا مى‏ کنیم که معناى زمان نزول را فهمیده و دریافته‏ ایم.

اما به دست آوردن معناى زمان نزول با کمک تاریخ و عوامل بیرونى، جستجو در گرداب‏هاى آلوده است. ما آب را باید از سرچشمه‏ ى زلال و صافش برداریم. عقل نیز چنین حکم مى‏ کند که اگر کسى به سراغ آب‏هاى آلوده با انواع میکرب‏ها در بستر زمان و مکان برود مقصر خود اوست، تقصیر از چشمه نیست. برداشت آب پاک تنها از سرچشمه‏ ى پاک میسر است و بعد از آن هر چه دورتر شویم برداشت ناپاک‏ترى خواهیم داشت.

تکرار مى‏ کنیم، همان‏طور که خداى تعالى در الوهیت به احدى نیاز ندارد، کتاب او نیز در دلالت و تفهیم معانى‏ اش به احدى نیازمند نیست و ما مفسران قرآن تنها مستفسر از آن هستیم که نخست باید خود را تفسیر کنیم و غبارهاى تحمیلى را از فکر، عقل، فطرت و دانش خویش بزداییم، سپس با نگرشى مستقیم به آیات قرآنى نظر افکنیم، که این تفسیر خود مقدمه‏ اى براى استفسار از قرآن مى‏ باشد- الّهم اخرجنا من ظلمات الوهم و اکرمنا بنور الفهم- آمین ربّ العالمین.




تاریخ : سه شنبه 92/10/24 | 9:22 صبح | نویسنده : سیدمحمدرضا حسینی | نظر

23 دیچهارمین جشن دیگان

23 دیدر تاریخ باستانی ایران به چهارمین جشن دیگان شهرت دارد. در تاریخ ایران باستان 36 جشنداشتیم که ادخال السروربه محیط خانه و جامعه یکی ازکارایی های این جشن ها در زندگی بود. جشن های قدیم ایران

در دی ماه عبارتند از :

1دی روز میلاد خورشید؛ جشن خرم روز، نخستین جشن دیگان

8دی دی به آذر روز، دومین جشن دیگان

15دی دی به مهر روز، سومین جشن دیگان

23دی دی به دین روز، چهارمین جشن دیگان

واژه دی، آفریدن و آفریدگار معنی می‌دهد و دی نام خداوند است. در 23دی، چهارمین جشن دیگان، خرم روز نام داشته است، در این روز پادشاه و حاکم دیدار عمومی با مردم داشت و از زندگی مردم و نظرات آنان بهرمند می شد و با آنان دمخور می گشت.

ایرانیان باستان همواره شیفته‌ی شادی و جشن بوده‌اند و این جشن‌ها را با روشنایی و شید (نور) می آراستند. آنان خورشید را نماد نیکی می‌دانستند و در جشن‌هایشان آن را ستایش می‌کردند. در درازترین و تیره‌ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، چشم به راه بر‌آمدن خورشید و سپیده دم می‌نشستند تا آن را ستایش کنند.

در این شب خانواده های ایرانی پیرامون کت (کرسی) یا هیمه سوز (شومینه) گرد هم می آیند و میوه هایی مانند انار "نماد میوه ایرانی"، هندوانه آجیل لَرک و شیرینی می چینند و همه تا پاسی از شب، این شب را با داستان سرایی و شادی و خرمی می گذرانند.




تاریخ : دوشنبه 92/10/23 | 1:57 عصر | نویسنده : دکتر سیدحسن قریشی | نظر

غذاهای محلی قم

اصولاً در هر شهر و بلدی تنوع غذاها و طرز تهیه انواع خوراکی ها رابطه بسیار نزدیکی با فرهنگ و نوع معیشت آن جامعه دارد. مطالعه شیوه‌های پخت و پز و مواد مورد استفاده از طبیعت برای تهیه انواع غذاها در هر منطقه می‌تواند به شناخت هرچه بیشتر فرهنگ مناطق یاری رساند.

در ذیل با توجه به فرهنگ مناطق مرکزی ایران ، خصوصاً شهر قم و روستاهای آن ، به معرفی غذاها و خوراکی‌های رایج مردم پرداخته شده دستور پخت تعدادی از غذاها را نیز بررسی کرده‌ایم.

الف) آب گوشت

متداول‌ترین غذای مردم قم و روستاهای آن آبگوشت بوده1 که در وعده‌های مختلف شبانه روز به صورت‌های مختلف پخته می‌شده است. مواد مورد استفاده در آبگوشت عبارت بود از : لوبیا سفید ، نخود ، لیموعمانی ، گوشت ، پیاز ، سیب زمینی ، گوجه فرنگی ، نمک و زردچوبه. این مواد را در قدیم در دیگ یا قابلمه‌ای قرار داده روی اجاق می‌گذاشتند تا پخته شود.

آبگوشت انواع مختلفی داشته که به شرح آن می‌پردازیم :

1ـ آب گوشت قونبید : این آب گوشت که خاص قم می‌باشد. تنها تفاوتی که با آبگوشت معمولی دارد آن است که در آن قونبید (کلم قمری) می‌ریزند. 2 مواد آبگوشت قونبید عبارتند از : گوشت، کلم قمری، ‌نخود و لوبیا، گوجه فرنگی ، نمک ، فلفل و زردچوبه.

ابتدا گوشت و کلم قمری خرد شده و نخود و لوبیا و نمک و فلفل و زردچوبه را در ظرفی ریخته آب به آن می‌افزایند و در حرارت ملایم می‌پزند. 30 دقیقه قبل از پرداخت غذا گوجه فرنگی و زیره را به آن اضافه می‌کنند. آب گوشت قونبید بیشتر در ماه رمضان بر سر سفره افطار و یا روز کلوخ اندازون میل می‌شد. 3

2ـ آب گوشت هویج برگه : این آب گوشت متشکل از هویج فرنگی ، برگه زردآلو ، لوبیای قرمز ، رب انار ،‌لیموی عمانی ، نعناع ، شنبلیله و مرزه است که مواد تهیه شده را در دیگ ریخته و می‌پزند. 4

3ـ آب گوشت بُزباش : در این غذا گوشت خرد شده را سرخ کرده ماست به آن می‌افزودند تا درون آن بجوشد. به این خوراک پیاز داغ ، فلفل ، نمک و زردچوبه اضافه می‌کردند. ادامه مطلب...


تاریخ : شنبه 92/10/21 | 2:28 عصر | نویسنده : دکتر سیدحسن قریشی | نظر

معیارهای انتخاب همسر

ازدواج یکی از مهم‌ترین مراحل زندگی هر فرد می‌باشد که با انتخاب شریک زندگی ، بهترین دوران زندگی را شروع می‌کند. به همین علت پدر و مادرها ، در انتخاب همسر برای دختر یا پسر خود سخت وسواس داشتند و تا حد ممکن تلاش می کردند بهترین و شایسته ترین همسر را برای فرزندانشان انتخاب کنند. مهم‌ترین معیارهای انتخاب همسر در قم عبارت بود از : حجاب ، عفاف ، نجابت ، اصل و نسب خانوادگی ، زرنگی ، چابکی دختر در انجام امور مربوط به کدبانوگری و زیبایی و جوانی ، سید یا عامی بودن ، اهل شوخ و شنگ و پر رو نبودن . مردم در گذشته، بیشتر سلیقه دختر را مورد توجه قرار می‌دادند. معمولاً رسم بود که یکی از نزدیکان داماد به آشپزخانه می‌رفت و نحوه آشپزی دختر را می‌دید و می‌گفت: برم تو آشپزخانه ، ببینم چوبی که دختر زیر اجاق می‌گذارد چگونه است. اگر دو طرفش سوخته بود می‌گفت: زینت نداره (سلیقه ندارد). برخی خواستگارها آن قدر سخت‌گیر بودند که، برای آزمودن و مشاهدة‌ سلیقه ی دختر می‌گفتند: ما قلیونی هستیم ، می‌شه یک قلیون برام چاق کنی. یا می‌گفتند: تو این محل سبزی خوبی است کمی سبزی بخرید ، بیایید تا پاک کنیم، و دختر را در موقع پاک کردن سبزی زیر نظر داشتند تا زرنگی و تمیزی او را آزمایش کنند. و یا موقع چای آوردن با دختر صحبت می‌کردند تا بفهمند لکنت زبان ندارد، و یا آن قدر می‌نشستند و صحبت می‌کردند تا از اسرار او آگاه شوند. 

چگونگی انتخاب

انتخاب عروس بر عهده مادر و یا خواهران داماد بود و داماد کمترین نقش را در این زمینه داشت، مگر در ازدواج‌های فامیلی که عروس و داماد نسبت به هم شناخت داشتند. انتخاب عروس آینده به صورت‌های گوناگون و در محل‌های مختلف صورت می‌گرفت. یکی از مهم‌ترین محل‌های انتخاب دختر توسط خانواده داماد، در حمام بود ، زیرا در حمام تمام بدن دختر را می شد وارسی کرد و از کچل نبودن و دیگر عیوب دختر مطمئن شوند. اگر زیبائی او را می‌پسندیدند سراغ خانه و محله او را می‌گرفتند و بعد به بهانه‌ای به خواستگاریش می‌رفتند.  همچنین در مجالس عروسی ، جشن‌ها ، عزا داری‌ها، و... و یا از طریق واسطه‌ هایی و یا در صف‌های نماز جماعت و مساجد ، دختر مورد نظر انتخاب می شد و پس از پیدا کردن خانه‌اش به بهانه‌هائی به خواستگاری او می‌رفتند. گاهی مادرها از زنان معروف محله ، یا دلاک‌ها و بزازان دوره‌گرد در پیدا کردن دختر برای فرزندانشان یاری می‌جستند ، و یا برخی اوقات در کوچه‌ها راه می‌افتادند ، و از دیگران می پرسیدند که دختر خوب سراغ ندارند ، آدرس دختری را به او می‌دادند و او به بهانه‌ای به خانه دختر می‌رفت. ازدواج‌های فامیلی بدون تحقیق و بررسی بود و معتقد بودند عقد دختر عمو و پسرعمو یا دخترعمه و پسردایی را در آسمان‌ها بسته‌اند. و یا حتی وقتی ناف دختربچه‌ای را می‌بریدند ، می‌گفتند این مال فلانی است.  ادامه مطلب...


تاریخ : شنبه 92/10/21 | 2:20 عصر | نویسنده : دکتر سیدحسن قریشی | نظر

ضرورت غیبت آخرین امام بیرون آمدن حضرت مهدی ( ع ) و نماز گزاران آن حضرت همه جا منتشر شد. کارگزاران و ماموران معتمد عباسی به خانه امام حسن عسکری (ع ) هجوم بردند، اما هر چه بیشتر جستند کمتر یافتند، و در چنین شرایطی بود که برای بقای حجت حق تعالی ، امر غیبت امام دوازدهم پیش آمد و جز این راهی برای حفظ جان آن " خلیفه خدا در زمین " نبود ، زیرا ظاهر بودن حجت حق و حضورش در بین مردم همان بود و قتلش همان. پس مشیت و حکمت الهی بر این تعلق گرفت که حضرتش را از نظرها پنهان نگهدارد ، تا دست دشمنان از وی کوتاه گردد ، و واسطه فیوضات ربانی ، بر اهل زمین سالم ماند
بدین صورت بدین صورت حجت خدا ، هر چند آشکار نیست ، اما انوار هدایتش از پس پرده غیبت راهنمای موالیان و دوستانش می باشد . ضمنا این کیفر کردار امت اسلامی است که نه تنها از مسیر ولایت و اطاعت امیر المؤمنین علی ( ع ) و فرزندان معصومش روی بر تافت ، بلکه به آزار و قتل آنان نیز اقدام کرد ، و لزوم نهان زیستی آخرین امام را برای حفظ جانش سبب شد.
در این باب سخن بسیار است و مجال تنگ ، اما برای اینکه خوانندگان به اهمیت وجود امام غایب در جهان بینی تشیع پی برند ، به نقل قول پروفسور هانری کربن - مستشرق فرانسوی - در ملاقاتی که با علامه طباطبائی داشته ، می پردازیم:

" به عقیده من مذهب تشیع تنها مذهبی است که رابطه هدایت الهیه را میان خدا و خلق ، برای همیشه ، نگهداشته و بطور استمرار و پیوستگی ولایت را زنده و پابر جا می دارد ... تنها مذهب تشیع است که نبوت را با حضرت محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - ختم شده می داند ، ولی ولایت را که همان رابطه هدایت و تکمیل می باشد ، بعد از آن حضرت و برای همیشه زنده می داند. رابطه ای که از اتصال عالم انسانی به عالم الوهی کشف نماید ، بواسطه دعوتهای دینی قبل از موسی و دعوت دینی موسی و عیسی و محمد - صلوات الله علیهم - و بعد از حضرت محمد ، بواسطه ولایت جانشینان وی ( به عقیده شیعه ) زنده بوده و هست و خواهد بود ، او حقیقتی است زنده که هرگز نظر علمی نمی تواند او را از خرافات شمرده از لیست حقایق حذف نماید . آری تنها مذهب تشیع است که به زندگی این حقیقت ، لباس دوام و استمرار پوشانیده و معتقد است که این حقیقت میان عالم انسانی و الوهی ، برای همیشه ، باقی و پا برجاست " یعنی با اعتقاد به امام حی غایب




تاریخ : شنبه 92/10/21 | 2:9 عصر | نویسنده : دکتر سیدحسن قریشی | نظر