سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

در قرن 15میلادی، در یک دهکده­ی کوچک، نزدیک نورنبرگ، خانواده­ای با 18بچه زندگی می­کردند. برای امرار معاش این خانواده، پدر می­بایست 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می­شد تن می­داد. در همان وضعیت اسفناک، دو تن از فرزندان خانواده، رویایی را در سر می پروراندند. آن­ها آرزو داشتند که هر کدام نقاش چیره­دستی شوند، اما خیلی خوب می­دانستند که پدرشان هرگز نمی­تواند آن­ها را برای ادامه­ی تحصیل به نورنبرگ بفرستد. یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رخت­خواب، دو برادر تصمیم گرفتند قرعه بیندازند؛ بازنده می­بایست برای کار در معدن به جنوب می­رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می­کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی­هایش حمایت مالی می­کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد. آن­ها صبح روز یک­شنبه در کلیسا سکه انداختند؛ آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن­های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه­روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می­کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی­های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ­التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی­های حرفه­ای خودش به دست آورده بود. وقتی هنرمند جوان به دهکده­اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت­های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی­اش برای قدردانی از سال­هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر عزیزم حالا نوبت توست، تو حالا می­توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می­کنم. تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک­هایش را پاک می­کرد به انتهای میز و به چهره­هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی­توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی­توانم یک لیوان را در دستم نگه­دارم. من نمی­توانم با مداد یا قلم­مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

بیش از 450 سال از این ماجرا می­گذرد. هم­اکنون صدها نقاشی ماهرانه­ی آلبرشت دورر، قلمکاری­ها و آب­رنگ­ها و کنده­کاری­های چوبی او در هر موزه­ی بزرگی در سراسر جهان نگه­داری می­شود. یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی­هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه­اش را صرفاً "دست­ها" نام­گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار هنرمندانه­ی او را "دستان دعاکننده" نامیدند.

یادمان نرود کسانی بودند که نردبان ترقی ما شدند؛ بیایید قدردان آن­ها باشیم؛




تاریخ : شنبه 87/9/30 | 12:16 عصر | نویسنده : مدیر وبلاگ | نظر

تاجر ثروتمندی 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران­قیمت و غذاهای خوشمزه گرامی می­داشت. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می­داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد. پیش دوستانش او را برای جلوه­گری می­برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد. واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می­داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می­برد و او نیز به تاجر کمک می­کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه­ای که تمام کارهایش با او بود حس می­کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره  خواهم شد. بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند. اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:  من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده­ام و انواع راحتی­ها را برایت فراهم آورده­ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می­شوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: "هرگز". همین یک کلمه، و مرد را رها کرد. ناچار با قلب شکسته نزد زن سوم رفت و گفت: من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت: البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می­خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم؛ قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده­ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، می­توانی در مرگ همراه من باشی؟ زن گفت: این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا می­توانم تا گورستان همراه جسم بی­جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم! ؛ گویی صاعقه­ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد، " من با تو می­مانم، هرجا که بروی" ؛ تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت: "باید آن روزهایی که می­توانستم به تو توجه می­کردم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم! الف: زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی، وقت مرگ، اول از همه او ترا ترک می کند. ب: زن سوم که دارایی­های ماست. هرچقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی­توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می­کنیم. او ضامن توانمندی­های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده­ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.




تاریخ : سه شنبه 87/9/26 | 12:59 عصر | نویسنده : | نظر

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین!!




تاریخ : چهارشنبه 87/9/13 | 10:27 عصر | نویسنده : سیدحسن حسینی | نظر

این روزها، خبر تولید یا ورود مخدرهای جدید و داروهای موسوم به هورمونی، که در برخی موارد اثری هم‌اندازه مخدرهای جدید دارند، به یکی از داغ‌ترین سوژه‌ها‌ تبدیل شده است. چندی پیش محموله­ی بزرگی در کشور توقیف، و اقلام خطرناک زیر در آن کشف شد: هفتاد هزار آمپول در دو نوع «ارجیکو» و «جیسرانجکشن»، 156 کیلوگرم قرص‌ با مارک Cearle و چند میلیون قرص proviron که به صورت ماهرانه‌ای جاسازی شده بود. این در حالی است که مضرات این مواد در بروز بیماری­های حاد استخوانی و عصبی، غیرقابل انکار است. اما چرا این مواد در کشور ما از سوی جوانان مورد استقبال شدید قرار می­گیرد؟ بدنسازانی که با استفاده از آمپول‌های اینچنینی، هیکل­های آنچنانی درست می‌کنند و جوانان را فریب می‌دهند تا آنان نیز این­گونه رفتار کنند، از سوی چه مراکز و نهادهایی حمایت می­شوند؟ به راستی فکر کرده­اید که برگزاری مسابقات مردان آهنین در تعطیلات نوروزی که چند سالی است از رسانه­ی ملی پخش می­شود چه تاثیرات بدی بر جوانان ما و انگیزه­های آنان دارد؟ اصلا به ماهیت چنین مسابقاتی توجه شده است؟ آوردن چند نفر غول­پیکر که فقط هیکل بزرگی دارند و تنها هنرشان بلند کردن چند وزنه و سنگ و لاستیک تراکتور است، به راستی مروج کدام ارزش والای انسانی است که از بیت­المال برای آن هزینه می­شود و بهترین ساعات و اوقات جوانان ما را در رسانه­ی ملی اشغال می­کند؟




تاریخ : سه شنبه 87/9/12 | 6:21 عصر | نویسنده : حمید فاضل | نظر

صدور حکم قصاص پسری که در اتفاقی هولناک به صورت دختر مورد علاقه‌اش، اسید پاشیده بود ـ دختری که تقاضای ازدواج او را رد کرده بود ـ تلنگر محکمی بر وجدان‌های بیدار جامعه و مسئولان و خانواده‌ها بود. این دختر که از داشتن بینایی محروم شده و تمامی صورت و قیافه‌اش را به فجیع‌ترین شکل ممکن از دست داده است، در دادگاهی که پس از چهار سال برگزار شد، حکم قصاص پسری را شنید که در کمال آرامش از کارش دفاع کرده و در نهایت محکوم به کور شدن چشم‌هایش شد.  اما مطالعه­ی مباحث دادگاه، ابهامات جدی در ساختار قضایی و انگاره­های اجتماعی و فرهنگی جامعه­ی ما را آشکار می­سازد که گویی برای تمام افراد این جامعه به صورت امری عادی درآمده است؛ شما خود قضاوت کنید:

جلسه­ی دادگاه: اولین جمله­ی قربانی پس از حضور در جایگاه این بود: «ازشما می‌خواهم او را که من را به این روز انداخته، به زندگی مثل من دچار کنید». قاضی از وی پرسید آیا می‌خواهی همانطور که او به‌ صورت تو اسید پاشید، به ‌صورتش اسید پاشیده شود، دختر جوان پاسخ داد: این کار وحشیانه و غیرممکن است، فقط بیست قطره اسید در چشمانش بریزید تا بفهمد من چه زجری را تحمل می‌کنم. دختر جوان در تشریح حادثه می­گوید: پس از مزاحمت­های پیاپی این جوان، با مراجعه به کلانتری موضوع را گزارش دادم، اما در کلانتری گفتند تا حادثه‌ای اتفاق نیفتاده ما نمی‌توانیم کاری کنیم. دو روز پس از آن، زمانی که از محل کارم به خانه برمی‌گشتم یک دفعه سوزش شدیدی را در صورتم احساس کردم و آخرین تصویری که دیدم مرد جوان بود که در حال فرار بود.

سپس متهم به جایگاه فراخوانده شد و  گفت: جرم اسیدپاشی را می­پذیرم اما من قصد انتقام نداشتم بلکه قصد ازدواج داشتم و تحت فشار دوستانم که می‌گفتند چرا این دختر برای تو کلاس می‌گذارد این کار را کردم. چرا با کسانی که بعد از من جرم اسیدپاشی را مرتکب شدند، این‌گونه برخورد نشد و فقط برای من جنجال ایجاد شد؟ الان چهار سال است که روزنامه‌ها از من می‌نویسند.

و اما ابهامات موجود را هم بررسی کنیم: 1. گذشت 4 سال برای اعلام رای یک دادگاه! آن هم جرمی که احساسات تمام جامعه را جریحه­دار کرده بود؛  2. دقت کردید قربانی چه گفت: "اما در کلانتری گفتند تا حادثه‌ای اتفاق نیفتاده ما نمی‌توانیم کاری کنیم". پس پیش­گیری از جرم چه می­شود؟ حالا که "اتفاقی افتاده" کلانتری چکار می­تواند بکند!  3. متهم گفت "برای من جنجال ایجاد شد"، و به راحتی، تباه کردن زندگی یک دختر جوان را نمی­بیند؛ تا وقتی که جرم در کشور ما به خوبی تبیین نشده باشد هر لحظه باید منتظر چنین حوادثی باشیم؛  4. چرا ابعاد اجتماعی جرایم در کشور ما مغفول مانده و نگاه تک­بعدی بر نظام قضایی ما حاکم است؟ اگر به این بعد توجه می­شد دیگر نیروی انتظامی نمی­توانست بگوید تا حادثه رخ ندهد ما کاری نمی­کنیم، مضافا بر این­که اطلاع­رسانی نسبت به سرانجام چنین جرایمی، نقش مهمی در پیش­گیری از جرایم مشابه خواهد داشت؛ 5. روابط خارج از ضابطه­های شرعی و اخلاقی، همواره رابطه معناداری با وقوع چنین جرایمی دارد، آگاهی خانواده­ها از چنین مسایلی و نیز توجه آنان به دوستی­های فرزندان­شان، بسیار کارساز است.




تاریخ : جمعه 87/9/8 | 8:47 صبح | نویسنده : حمید فاضل | نظر

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو توی صحرا، اونجا مردی هست که داره کشاورزی میکنه. او از خوبان درگاه ماست. حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه­ای رسید که خداوند می­فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید؛ جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل می­کند ببین او چه کار می­کنه. بلا یی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست؛ بیلش رو هم گذاشت جلوی روش؛ گفت: مولای من تا تو مرا بینا می­پسندیدی من داشتن چشم را دوست می­داشتم. حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده، رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب­الدعوه، می­خوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه؟ گفت: نه. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آن­چه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آن­چه را که خودم برای خود بخواهم.




تاریخ : پنج شنبه 87/8/30 | 6:41 عصر | نویسنده : | نظر

این روزها، شاهد شادی برخی از افراد و حتی صاحب­نظران درباره­ی بحران اقتصادی هستیم که گریبان غرب را گرفته است. اما به­راستی این شادی برای چیست؟ شاید به­خاطر این­که:

الف) این بحران صرفا در غرب رخ داده و سایر نقاط جهان از پیامدهای آن در امان هستند. ما هم که رابطه خوبی با آن­ها نداریم پس باید از گرفتاری آن­ها خوشحال باشیم دیگه!

ب) این بحران، اعلام شکست سیستم اقتصادی بازار آزاد، و آغاز برافراشته شدن مجدد اقتصاد دولتی است!

ج) با ضعف اقتصادی کشورهای گرفتار، اکنون موقع شکوفایی اقتصاد ما خواهد بود.

به نظر می رسد تنها با در نظر گرفتن چنین فروضی بتوان دلیل شادمانی افرادی را که از وقوع بحران مالی در جهان خوشحال هستند درک کرد و در غیر این صورت فهم و همراهی با آنان میسر نخواهد بود. اما واقعیت چیزی فراتر از این مفروضات ذهنی است که عده ای با نادیده گرفتن آن به شادی و پایکوبی مشغولند. باید دانست که:

اولا: اگرچه این بحران از غرب و خصوصا آمریکا شروع شد ولی با سرعت هرچه تمامتر به سایر بازارهای جهانی نیز سرایت کرد و به نوعی تمام جهان را تحت تاثیر قرار داد. اگر اقتصاد ایران به علت نبود ارتباطی زنده، پویا و دوجانبه با اقتصاد جهان با تاخیر بیشتری از این پیامدها متاثر می شود به این معنا نیست که بحران در غرب محصور شده و دیگران جان به سلامت برده اند. این واقعیت که ترکش­های مستقیم این بحران تا پشت مرزهای ما پیش آمده و کشورهای آسیا، خاورمیانه، مسلمان و... را تحت تاثیر قرار داده امری بسیار واضح است.

ثانیا: باید پذیرفت که بازنده­ی اصلی این بحران حتی در کشورهای اروپایی و آمریکا مردم این کشورها هستند آن هم مردم طبقه متوسط و ضعیف بنابر این، اظهار شعف از وقوع این بحران در واقع شادمانی از بیچارگی ملت­هاست؛ ملتهایی که حسابشان از دولتهایشان جداست.

ثالثا: آن­چه در آمریکا آغاز شد و به سراسر جهان گسترش یافت نتیجه مستقیم اجرای سازوکارهای اقتصاد باز نیست بلکه محصول اشتباهاتی است که در چارچوب اقتصاد آمریکا و از سوی مجریان و مدیران اقتصادی این کشور صورت گرفت . چه مدافع اقتصاد باز باشیم چه منتقد آن باید بپذیریم که حتی اگر این اتفاق به معنای شکست تئوری اقتصاد باز باشد تا زمانی که ما به عنوان ناظران بیرونی خودمان یک مدل اقتصادی جامع و مانع برای اداره اقتصاد نداشته باشیم شادمانی از شکست یک تئوری اقتصادی کار عاقلانه ای نیست چرا که باید در عوض مدلی برای ارائه داشته باشیم.

رابعاً: این بحران محصول هر فعل و انفعالی باشد، بشر به اقتضای عقلانیت و درایتش از اشتباهات خود درس می گیرد و از آنها پلی برای نیل به موفقیت­های بیشتر می سازد. از این رو نظام اقتصاد کشورهای درگیر با عکس­العمل مدیران آنان دوباره روی پا خواهد ایستاد چنان­که در چند روز اخیر شواهدی برای مهار بحران و مدیریت آن به چشم می­آید. این ما هستیم که باید با بررسی این تجربه راه وقوع این اتفاقات را ببندیم چرا که شکست دیگران لزوما به معنای پیروزی ما نیست؛ خصوصا این­که بررسی­های کارشناسانه نشان می­دهد این بحران و پیامدهای آن شرایط را درصورت عدم چاره­اندیشی مناسب و به موقع برای ما دشوارتر می­کند.




تاریخ : یکشنبه 87/8/12 | 3:7 عصر | نویسنده : مدیر وبلاگ | نظر

"پل" یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره­اش بیرون آمد متوجه پسربچه­ی شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می­زد و آن را تحسین می­کرد. وقتی نزدیک ماشین رسید پسر پرسید: "این ماشین مال شماست، آقا؟" پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: «برادرم به عنوان عیدی به من داده است». پسر متعجب شد و گفت: «منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش...» 

پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می­خواهد بکند. او می­خواست آرزو کند که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آن­چه پسرک گفت سرتاپای وجود پل را به لرزه درآورد: «ای کاش من هم یک همچو برادری بودم»؛ پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: «دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟» «اوه بله، دوست دارم» ...

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف او برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می­زد، گفت: «آقا، می­شه خواهش کنم که بری به طرف خونه­ی ما؟» پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می­خواهد بگوید. او می­خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود... پسر گفت: «بی­زحمت اون­جایی که دو تا پله داره، نگهدارید»

پسر از پله­ها بالا دوید؛ چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی­گشت. او برادر کوچک فلج و زمین­گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد: «اوناهاش جیمی، می­بینی؟ درست همون طوریه که طبقه­ی بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می­تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی»

پل در حالی که اشک­های گوشه­ی چشمش را پاک می­کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلویی ماشین نشاند. برادر بزرگ­تر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند..............




تاریخ : یکشنبه 87/8/5 | 8:31 عصر | نویسنده : | نظر

علیرضا افتخاری یکی از خوانندگان محبوب ایران، مهریه دخترانش را حفظ قرآن کریم و غزلیات حافظ شیرازی قرار داده است. مهریه دختر بزرگ افتخاری، خواننده نام آشنای کشورمان، حفظ 450 غزل از حافظ شیرازی و مهریه دختر کوچک وی حفظ 16 جزء از قرآن کریم است. تا کنون داماد بزرگش 350 غزل حفظ کرده و داماد کوچکش 8 جزء از قرآن کریم را حفظ کرده است. این در حالی است که تعیین مهریه های سنگین و نجومی چنان مرسوم شده است که مانند دیگر رسومِ دست و پا گیر، سدی بزرگ بر سر راه ازدواج جوانان شده و بهتر است با پیش گرفتن چنین سنت های حسنه ای راه ازدواج را برای جوانان آسان کنیم.




تاریخ : جمعه 87/7/19 | 12:2 صبح | نویسنده : مدیر وبلاگ | نظر

آورده‌اند که شیخ جنید به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او؛ شیخ احوالِ بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید: چه کسی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود: طعام چگونه می­خوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام  خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (ص) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربهً­‌الی‌الله مرا بیاموز. بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان این­ها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جای آوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد؛ و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد.


تاریخ : سه شنبه 87/7/9 | 2:3 عصر | نویسنده : | نظر